محمد ابراهيم نواب ( بدايع نگار )

111

فيض الدموع شرح زندگانى و شهادت امام حسين ( ع ) ( فارسي )

شريح قاضى گفت : به حجرهء هانى شو . آن‌گاه مذحجيان را خبر ده كه هانى را كسى نكشته ، بلكه أو را به مصلحتى بازداشته‌ايم ، چون آن مصلحت ساخته شود ، أو را رها كنيم . شريح به حجرهء هانى شد ، چون هانى أو را بديد گفت : مگر عشيره بمردند ؟ كجايند أهل دين ؟ كجايند مردم شهر ؟ به خداى اگر ده تن از مذحج درآيند ، مرا نجات توانند داد . شريح اين سخنان بشنيد وبيرون شد وبا مذحجيان گفت : دل قوى داريد كه أمير مرا بفرستاد تا هانى را خود بديدم . همانا أو را از براي مصلحتى بازداشته‌اند ، چون آن مصلحت گذاشته آيد البتّه رها كنند . ايشان چون اين سخنان بشنيدند شادمان شدند وبازگشتند . آن‌گاه عبيد اللّه به جانب جامع « 1 » شد وبر منبر برآمد واشراف خلق وخواصّ خدم وعموم حشم « 2 » أو حاضر بودند . گفت : اى مردم ! به أطاعت خداى سبحانه اعتصام جوييد وفرمان امامان خويش فرو نگذاريد واز جماعت تفرقه مجوييد وهلاك خويش مخواهيد كه البتّه كشته شويد وخوارى بينيد « انّ أخاك من صدقك وقد اعذر من انذر » . « 3 » ناگاه جمعى نظّاره « 4 » به مسجد درآمدند وهمىگفتند پسر عقيل درآمد . عبيد اللّه از منبر فرود آمد وبه عجلتى تمام جانب دار الإماره گرفت . وخود مسلم چون خبر هانى بشنيد ، سليح حرب بر تن راست كرد وبه شعار رسول خداى ندا در داد [ و ] با چهار هزار مرد جانب دار الإماره گرفت . وخلقي فراوان بر أو فرآهم شده ، دار الإماره را در حصار گرفت وكار بر عبيد اللّه تنگ شد ؛ چه ، با أو در دار الإماره زيادة از پنجاه تن نبود . « 5 » آن‌گاه بزرگان كوفه وأعيان قبايل از در ديگر بر أو جمع شدند وأو كثير بن

--> ( 1 ) . مسجد جامع ( 2 ) . خدمتگزاران ونزديكان ( 3 ) . برادر تو كسى است كه با تو راست باشد وهمانا خود را معذور دارد آن كه از پيش ، انذار كند . ر . ك : تاريخ طبري ج 3 / 286 ؛ مقتل أبى مخنف ص 122 ؛ الفتوح ص 847 . ( 4 ) . تماشاگران ( 5 ) . الفتوح ص 856 ؛ اللهوف ص 119 ؛ مقتل أبى مخنف ص 123 ؛ تجارب الأمم ج 2 / 48 ؛ تاريخ طبري ج 3 / 287 .